خرید بک لینک
این کنجکاوی برای چیزی که همهی مغزم میداند، مشوق یک بیقراریِ قرص شده بر زبانِ ورم کرده از حرفهاست؛ مثل کنجکاوی برای اوضاع و احوال شخصیت کتابی که در آخر داستان، با تمام وجود پاهای خود را به کار گرفته و سرش را بدون دخالت دست، به سمت دیوارِ دور مقابل خود حواله میکند. چه میشود؟ داستان قبل از خرد شدن سر او بر روی دلِ سنگ دیوار لای مشتی خون و مو تمام میشود، ولی در آخر داستان او چه میشود؟ Essence ۱۴۰۱/۰۹/۱۳ - 0:0

برچسب: نویسنده: شیوا جعفری تاريخ: يکشنبه 4 دی 1401 ساعت: 21:17

اگر از چشیدن خسته شد، اعصاب درد را از ریشه قطع کرد؛ اگر از لمس خسته شد، پوست خود را روی آتش عذاب درونی به سوختن واداشت؛ اگر از دیدن خسته شد، چشمهای خود را بیرون کشید و زیر پا له کرد؛ اگر از شنیدن خسته شد، گوشهای خود را برید و در سطل زباله انداخت؛ اما اگر از حرف نزدن خسته شد، زبان خود را در خونِ جراحت چنگال بغض خیساند. Essence ۱۴۰۱/۰۹/۱۳ - 0:4

برچسب: نویسنده: شیوا جعفری تاريخ: يکشنبه 4 دی 1401 ساعت: 21:17

شاید این فردایی که داره میاد، از فردای دیروز و پریروز بهتر بود.

برچسب: نویسنده: شیوا جعفری تاريخ: يکشنبه 4 دی 1401 ساعت: 21:17

صفحه بندی